عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه
این دل ناماندگار بی درمان...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:25 توسط : مسافر تنها. مریم
عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه
این دل ناماندگار بی درمان...
عشق اينجا آتش است
سخت می سوزاند اما دلکش است
از خدا خواهم که افزونش کند
دل اگر سر باز زد خونش کند
زمان را بر باد مده که بر بادت می دهد و بدان
امروز همان دیروزیست که فردا حسرتش را می خوری !
یک ساعت تمام بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به چشمانش نگاه کردم
. فریاد کشید و گفت: آخر خفه شدم چرا حرف نمی زنی؟![]()
گفتم : نشنیدی؟ پس برو!![]()
![]()
نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی
دوباره سلام. این روزا دلم بد جور گرفته اعصابم بهم ریخته
دلم می خواد برم تهران ساختمون اداره ارشاد رو روی سرشون خراب کنم![]()
. آخه یکی نیست بگه اخذ مجوز یه کتاب رمان مگه چند ماه طول می کشه؟
خسته ام؛خسته از صرف مکرر دلتنگی هایی که ضبط شیشه ای وجودم می سراید
خسته از دست هایی که می آمد و می رفت
خسته از نگاههایی که نوازش می داد و می آزرد
خسته از اشکهایی که نوازش می داد و جاری می شد ولی نمی سوزاند
خسته از خودم ؛ از خود منطقی ام خسته ام.
چه خوب بود وقتی کودک بودم و هیچ گاه از هیچ چیز خسته نمی شدم.
چه خوب بود وقتی کودک بودم و دلتنگ هیچ نمی شدم.
کودکی های دیروزم چه خوب بود . . .
آری کودکی های دیروزم چه خوب بود.
می خواهم بازگردم . . .
می خواهم به خواب نردبان های کودکی ام بازگردم که از روی شانه هایش برای ستارگان خدا دست تکان می دادم
و آنجا پشت دیوارهای بلند زمان دلم برای کسی تنگ نخواهد شد!!!![]()
![]()
![]()
این متن رو توی یه وبلاگ خوندم ولی متاسفانه آدرسش رو فراموش کردم .
و از طرفی هم دلم نیومد براتون نذارمش. ![]()
![]()
وقتی متولد می شویم در گوشمان اذان می خوانند .
وقتی می میریم برایمان نماز می خوانند .
زندگی چیست ؟ . . .
فاصله ی بین اذان تا نماز .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیایید برگه های بی رحمانه ی تقدیرمان را به دست آتش آتشفشان فراموشی بسپاریم تا زیباییهای خورشید فردایمان را لمس کنیم![]()
.
بیایید اشک هایمان را به سبوی باد بسپاریم تا با سوسوی خود سوی شقایق های همیشه گریان رود و سیاهی های سرنوشتمان را سپید کند.![]()
![]()
![]()
![]()
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام .![]()
بالاخره اومدم. امیدوارم حالت خوب باشه و منو بخاطر اینکه بی خبر رفتم ببخشید. ![]()
ولی توی این مدت سرم خیلی شلوغ بود و یا بهتره بگم؛
ثانیه های هزار ساله ای ست واژه ها راه خانه ام را گم کرده اند!!! آری من سکوت خیره کننده ی آرامشم را از یاد برده ام.
ولی با وجود همه ی این حرفها دعوای من و این واژه های مکرر یه چیز دیگه است !
سعی میکنم باهاشون کنار بیام و مثل قبل واستون مطلب بذارم. در عوض شما هم قول بدین که با نظراتتون منو راهنمایی کنید. ![]()
![]()
گذشته ها فراموش نمی شوند بلکه به مرور زمان کم رنگ شده و گرد و غبار خاطرات جدید رویشان می نشیند. پس؛
این ما نیستیم که گذشته را فراموش می کنیم ، این آینده است که بوجود می آید.
خاطرات مدفون نمی شوند بلکه با گذشته ها به آینده ای دور سفر می کنند.
لبخندها پنهان نمی شوند، بلکه در میان خیسی اشک ها به چشم نمی آیند و فقط نگاهها هستند که می درخشند.
فقط نگاهها هستند که می درخشند بی آنکه خود بخواهند.
ولادت با سعادت آخرین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت مهدی (عج) را به تمامی دوستان و عزیزان مهربانم تبریک می گویم.
به امید روزی که چهره های غبار گرفته مان با دیدن روشنایی چشمانش چون ستاره های آسمان بدرخشد.
اکنون کجاست کامیابی این مردمان ستمکش؟
و آن همه که خواستاران و عاشقان بودیم.
اکنون کجاست داده ی دلدادگانی که پاره پاره پریشانند.
آه آسایش لایزال !
اکنون به نیکی از نام کدام ستاره شعری باید سرود؟
کجاست آیا تا که مردمان من اکنون
بی دغدغه بر رقیب راز دارنده ی این روزگار ظفر یابند.
تا که عاشقان میهن من اکنون
بی وسوسه بر جهالت کج اندیشان ظفر یابند.
تا که مهربانان این خطه ی خون خیز همیشه بهار
بر دیوان و نامردمان ظفر یابند.
اکنون کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کسی می آید که خود تبلور تمامی دست ها و دلایل است.
کسی که ستون در ستون ، توان و تندرستی را به ارمغان دارد.
کسی که چوپان گمشده ی گله های نیاکان است.
کسی که آزرده اش اگر بیابند ، بی شکوه و شکایت باری دوباره از شعر و شعور سخن خواهد گفت.
"او" محبوب ترین رفیق رنجیدگان روی زمین است.
به حرمت وقت و به هنگام حلول روشنایی در شب
ترا در طلب ، از پرده های پیچ در پیچ هر دریایی بخواهم گذشت.
ترا که نه فریفتاری و هم نا فریفته
سرود فرشتگان این سرزمین لاله بارانی ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ...
آسمان را گويی غم بر چهره دارد . صدايش شکننده تر از ناله های خفته شده در سينه های مرده است و نگاهش گيراتر از چشمان کودکی است که زير گريه ی ابرها با پای پرهنه می دود.
رنگ آبی اش را در ميان سياهی ها پنهان کرده تا تپش قلب نوزادی که اکنون چشمانش را باز کرده به گوش آدمکهای چوبی اين خاک بی ارزش نرسد .
تنها مشعلدار کهکشان پير خاطراتی را به آغوش می کشد که سنگينی شان زمين را ترک برداشته.
آيا اين همان آسمانی است که زمانی راز دار تکلّم اشک هايم بود؟
من نمی دانم و به ياد نخواهم آورد آبی آسمانی را
چرا که ديگر هيچ مداد رنگی ای در کيفم نيست...!
نمی خواهم بزرگتر شوم وهرگز از روز تولّدم خوشم نمی آيد چرا که از خاطرات زيبای گذشته فاصله می گيرم.
می خواهم به کودکی هایم بازگردم. به خاطر اینکه پاک و زیبا بود. به خاطر اینکه پشت این دیوارهای بلند زمان دلم برای کسی تنگ نمی شد.
راستی به گمانم سال های کودکی ام بوده که گفتم ؛ نمی دانم عشق یعنی چه ؟
ولی هم اکنون می گویم که،عشق یعنی کودکی. که هرگز پشت آن دیوارها نمی تواند معنایش را دریابد.
هم اکنون می گویم ؛ سادگی را از نگاه کودکی آموختم که آینده را می نگریست و نمی دانست چه ساده است که بخواهی بزرگ شوی !
شبی بود که میان تقسیم لبخند و تبسم بوسیدن اشک هایم را فهمیدم.
شبی را برای فراموشی دلم با خورشید گذراندم.
شبی بود که برای خستگی شب های بی ستاره ، ستاره ام را به آسمان پر ستاره هدیه دادم.
شبی در دعوت ستاره ها برای تولد مرگم شب بی ستاره ای را تنها گذراندم. (یعنی من زنده ام هنوز ؟؟؟
ای لحظه های تنهایی یادت می آید
یادت می آید ؛ بوسیدن گل ها اگر طولانی می شد طعم شیرین عسل برایمان خاطره می گشت.
یادت می آید ؛ کوتاه شدن دقیقه ها به خاطر طولانی شدن ثانیه ها بود.
یادت می آید ؛ فهمیدن نگاهها یعنی زمان متمرکز شده است در مکانی.
می گویم من هم چیزهایی یادم می آید.
یادم می آید ؛ دفتر خاطراتم را می بوسیدم روزی.
ای دخترک تنهای شب امروز می گويمت زندگی زيبا نيست اما می شود زيبا ديدش.
امروز می خواهم بگويمت ؛ عشق بازيچه نيست که دست هر بچه ای بيفتد. عشق الهه ی مقدسی است که تنها عاشقان واقعی می توانند لمسش کنند ، نه من و تويی که می خواهيم با کلمه ای و فقط با کلمه ای به نام عشق فاصله مان را نابود کنيم و بگوييم که ما شديم .
امروز می خواهم بگويمت ؛ فاصله ها فرياد را در انتظار نشسته اند و شکستن فاصله ها يعنی در آغوش کشيدن سکوت . پس هيچ گاه نخواه که با فريادت سکوت کنی.
امروز می خواهم بگويمت ؛ مرگ پايان فاصله ها نيست . مرگ ابتدای دوری اين ثانيه های پر زمان است.
می خواهم بگويمت ؛ امروز همان ديروزی است که فردا حسرتش را می خوری ...
روز به دنبال سکوت ترک خورده ی شب ،
شب به دنبال سر انگشت ماه ،
ماه در پی ذره ای نور ،
نور به سراغ شبهای طوفانی ،
طوفان به دنبال باد ،
باد به دنبال من
و من در ميان باد در يک شب طوفانی زير انوار ماه آن هنگام که سکوت شب شکسته شد
به دنبال خدا می گشتم .![]()
![]()
![]()
![]()
چرا نمی بينيد دوستی مرگ را با اميد
و نمی فهميد عشق را با جدايی
و نمی خواهيد زندگی را با نان خشکيده در دست کودک پير .
پس چرا به ستاره ی روز شب بخير می گوييد؟؟؟؟؟
بيا تا برگ های خزان زده را چون غرورمان زير پا بشکنيم
و در آغوش زمستان زندگی را لمس کنيم
و به سوی بهار پرواز کنيم
و در بهار زندگيمان گرمای تابستان را ببوئيم و بار ديگر پاييز را در آغوش کشيم .
برای ما که زندگيمان سراسر برگريزان و چکيدن شبنم است پس؛
چرا نگذاريم که پاييز بر آن متمرکز شود و برای اولين بار آدمی تکرار را تکرار نکند...
يکی می خواند و همگان ساکت بودند .
همگان ساکت بودند و يکی می خواند
ما بوديم ، ساده بوديم ، سر خوشان همينطوری
پشت هر واژه ، حتما پی معنای ويژه ای نمی رفتيم.
ما هميشه در انتهای هر سطری که پيش آمده است ،
سه نقطه ی نا تمام نهاده ايم
يعنی يکی عاشق است
يعنی آلوده به آوای آن شايد
و من که در سومين ستاره
در شبی از تمامی تعريفم ...
من از ميان همه ی شما منتظر کسی بودم که نيامد!!!
به گمانم دريا ، چشمی برای گريستن نداشت .
ورنه آن پرنده ی بی جفت
به جای نم يکی قطره باران
چشم به راه دو ديده ی من از دريا نمی گريخت .
همه نمی دانند زبان ستاره ، همين گفتگوی کوچه و آدمی است
امّا زبان ساده ی ما ، همين تکلّم يقين و يگانگی است
مگر زلالی آب از برهنگی باران نيست ؟
تو که می دانی !
بيا کمی شبيه باران باشيم .
تو ديگری را دوست می داری
من تو را دوست می دارم، و مرا ... ديگری شايد .
همگان از دواير دنيا آمده ايم
هر از چند گاهی رهگذری با پای پياده از خيابان سرد و ساکت مغزم می گذرد . نمی شناسمش؟
شايد خودم باشم ، شايد خود هستم که اينگونه شکسته تن در ميان خيابانی که هرگز به ديده نمی شناسمش با کوله بارسنگينی از خاطرات می گذرم .
نمی دانم ولی می خواهم باز گردم . می خواهم باز گردم به خواب قاصدک ها ی رنگينی که پيام مرگ را می آوردند و آنجا ميان شقا يق ها ی گريان دلم برای دلواپسی ها يم تنگ نخواهد شد .
چرا نمی شنا سيم ؟
مگر مرا ز خاطر نهان اشک ها يت پاک کردی ؟![]()
مگر مرا با دستان پر مهر خورشيد بدرود گفتی ؟![]()
مگر مرا با لب های خسته ی مهتاب بوسيدی ؟![]()
يا شايد هم مرا کنار امواج لرزان ساحل زندگيت جا گذاشتی؟![]()
نه يادم آمد ...
مرا ميان کوچه های خلوت آشنا يی به ديدارت دعوت کرده بودی !!! پس کجايی ؟
ثانيه ها هم ديگر خسته شدند . پس کجا می خواهی دعوتت را پس بگيری؟ شايد هم پس گرفته باشی !
در آن شبی که صدای شکستن پروانه را لمس کردی![]()
در آن بعد از ظهر قديمی که صدای خش خش برگ های هزار رنگ پائيز را در نگاه غريبه ای خنديدی
در آن صبح بهاری که صدای غريبه را در آغوشش گريستی ![]()
آری دارد يادم می آيد .
يادم می آيد که گفته بودی ؛ گفته بودی که آينده از آن توست . آينده ای که امروزم بود . ديدی ؛ ديدی باز هم دروغ گفتی . باز هم به خودت دروغ گفتی ...!
آينده هم از آن سرنوشت بود . سرنوشت غريبی که غريبه ای را می طلبيد .
يادم می آيد آن ساعت ها برای دقيقه ای شاد بودی و ثانيه ای خنديدی . ولی لبخندت را نمی دانم ؟
نمی دانم از شادی آن دقيقه ها بود يا غم نيامده ی اين روزها . بگذريم ! ...
خسته ای ، خسته ای که خستگی را می طلبد ! تو يادت نمی آيد ؟
اگر مفهوم خستگی را می دانی آن را به روی برگ های سياه ، نه برگ های سفيدی بنويس و در شبی بارانی به دست باد بسپار شايد به دستم رساند . من هم برايت سرنوشت را معنا می کنم . اما نمی دانم دست باد بسپارم يا نه؟ شايد تو بخواهی ميان گردو غبار درون صندوقچه ی کوچک وجودت پنهان باشد . آخر می دانی که ديگر به باد هم نمی شود اطمينان کرد . سرنوشت را معنا می کنم و درون همان صندوقچه های غبار آلود نگه می دارم . شايد روزی برگشتی ؛ روزی برگشتی و خود در آغوشش گرفتی . آری ...ولی آمدی يادت باشد ...
يادت باشد زمانی بيايی که نه؛ روز باشد ، نه شب ، نه يک بعد از ظهر قديمی و نه يک صبح بهاری .
راستی يادت باشد وقتی آمدی ، خاطرات کودکی ؛ همراهت نباشد ، نمی خواهم تو بيايی و من بازگردم .
وقتی آمدی قلبت از آن چيزی که خدا احساس می خواندش تهی باشد .
يادت باشد وقتی آمدی چشمانت لرزان و دستانت گرم نباشد .
وقتی آمدی ديگر مرا نياور . يادم رفت بگويم ؛
وقتی آمدی تنها بيا ؛ ديگر نمی خواهم مسافری ، رهگذر تنهای غروب را همراهی کند .
. . . تنها ، می خواهم بازگردم . . . ! ! ! سرنوشت . . . . . . ![]()
![]()
![]()
خيلی سخت است هفده بهار را پشت سر بگذاری و ندانی چرا عشق کور است؟
خيلی سخت است هفده تابستان را پشت سر بگذاری ندانی چرا خدا دور است؟
خيلی سخت است هفده پا ييز را پشت سر بگذاری و ندانی چرا زندگی سخت است؟
خيلی سخت است هفده زمستان را پشت سر بگذاری و ندانی چرا مرگ نزديک است؟
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رويش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گريه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی يک تلنگر بر زلال تنگ نور
پيچ و تاب ماهی انديشه در ژرفای تور
![]()
![]()
عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه
همنشين خلوت غمگين آه
عشق گاهی شور رستن در گياه
عشق گاهی غرق خورشيد در افسون ماه
عشق گاهی شور هجران است در اندوه نی
رمز هوشياريست در مستی می
عشق گاهی آبی نيلوفريست
![]()
قلک انديشه ی سبز خيال کودکيست
عشق گاهی معجز قلب مريض
رويش سبزينه ای در برگ ريز
عشق گاهی شرم خورشيد است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ، ذکر بر لب ، پايکوب
![]()
![]()
عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا
اشک ريز ذکر محبوب خداست پيش خدا
![]()
![]()
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه ی شيرين وحدت می دهد
![]()
![]()
عشق گاهی شوری هجران دوست
![]()
![]()
تلخی هرگز نديدن های اوست
عشق گاهی يک سفر در شط شب
عشق پاور چين نجوای دو لب
عشق گاهی مشق های کودکيست
![]()
حس بودن با خدا در سادگيست
عشق گاهی کيميای زندگيست
عشق در گل راز نا پژمردگيست
![]()
عشق گاهی هجرت از من تا شدن
![]()
![]()
عشق يعنی با تو بودن ما شدن
![]()
![]()
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
![]()
![]()
عادتی شيرين به نجوای دو لب
عشق گاهی می نشيد روی بام
گاه با صد ميل می افتد به دام
![]()
عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک ريز آخر افسانه ای
عشق گاهی يک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو ، اطلسی
![]()
![]()
عشق گاهی هم حکايت می کند
![]()
![]()
از جدا يی ها شکا يت می کند
عشق گاهی نو بهاری ، گاه پائيزی به رنگ سرخ ، زرد
گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه درد
![]()
![]()
عشق گاهی دست لرزان تو می گيرد درون دست خويش
![]()
گاه مکتوب تو را نا خوانده می داند ز پيش
![]()
عشق گاهی راز پروانه ست ، پيرامون شمع
گاه حس اوج تنهائیست در انبوه جمع
عشق گاهی بوی پاس رازقی
ساقدوش خانه ی بن بست ياد مادری
![]()
![]()
عشق گاهی هم خجالت می کشد
![]()
دستمال تر به پيشانی عالم می کشد
عشق گاهی ناقی انديشه ها را پی کند
هفت منزل تا رسيدن بی صبوری طی کند
![]()
عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سيب در دستی و صاحب خانه راهت می دهد
عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش گلستان می شود
عشق گاهی رود را خواهد شکافت
فتنه ی نمروديان زو رنگ باخت
![]()
عشق گاهی خارج از ادراک هاست
طعنه ی لولاک بر افلاک هاست
عشق گاهی استخوانی در گلوست
زخم مسماريست در پهلوی دوست
عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تيز
![]()
![]()
گاه در چشمان مشکی اشک ريز
![]()
عشق گاهی خاطر فرهاد شيرين کند
![]()
گاه ميل ليلی اش با جام مجنون آن کند
عشق گاهی تاری يک آه بر آيينه ای
![]()
![]()
![]()
حسرت نا ديدن معشوق در آدينه ای
عشق گاهی موج دريا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود
عشق گاهی چاه را منزل کند
يوسفين دل را مطاع دل کند
عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقايق ها نشست و همنشين لاله شد
![]()
عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر کشف و تمنّا ها شود